|
با سلام ودرود فراوان به شما وکسانی که دراین مدت کوتاه مارو یاری کردنو نظراتشونو دادن وبه این وبلاگ ناچیز یه نیم نگاهی می انداختن این وبلاگ دیگه آپ وبه روز نمی شه به همین دلیل من از عزیزانی که مایلن ما دوباره با هم در ارتباط باشیم وبتونیم از نظرات وپیشنهادات همدیگه بهره کافیرو ببریم ومخصوصا من از نظرات وانتقادات قشنگ شما بهره مند باشم من یه وبلاگ دیگه ساختم که خوشحال میشم به این وبلاگ یه سری بزنین وپیشنهادات ونظرات خودتون رو در مورد این وبلاگبدین با تشکر از همگی شما پسری ازتبار انتظار نوشته شده توسط بهنام در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 21:50 | لینک ثابت |
توی یک کویر دور یه درخت خسته بود یه درخت نا امید که دلش شکسته بود روی اون درخت پیر یه طناب پاره بود اون طناب دار یه عاشق بیچاره بود شبی از شبای غم که هوا گرفته بود رفتنش رو به کویر به کسی نگفته بود رفت و رفت تا که رسید اون طناب دارو بست به دلش گفت که باید از همه دنیا گذشت طناب دارو گرفت دور گردنش گذاشت چشماشو بست ودیگه رو لبش خنده نداشت اما پاره شد طناب تا جوون غصمون بدونه که حتی مرگ نمی شه چاره اون چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد طناب دارشو کاشت یه دفعه ناله ای زد ناله زد از بی کسی که فقط یه چاره داشت رنگ خودباوری رو روی خاطرش گذاشت رفت و تا آخر عمر دست به خودکشی نزد به شبای بی کسیش رنگ خودباوری زد حالا اون تو این زمون دیگه دل شکسته نیست بی کسیشو پس زده فکر عمر رفته نیست
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 16:41 | لینک ثابت |
قصر قشنگ کاغذی, پولک آفبابت کجاست؟ بال و پر نقره ای , کفتر عشقمو کی بست؟ آینه طوطی منو, سنگ کدوم کینه شکست ؟ عروسک قصه, من زخم شکسته رو تنت بمیرمت شکسته دل , چه بی صداست شکستنت صدای عشق من و تو, که تلخ و گریه آوره تو این سکوت , قصه ای , شاید صدای آخره بعد ازمن و تو , عاشقی شاید به قصه ها بره شاید با مرگ من و تو, عاشقی از دنیا بره عروسک قصه من ,سوختن من ساختنمه تو این قمار بی غرور, بردن من باختنمه نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 0:57 | لینک ثابت |
می خواد هرجوری شده بکنه و بره , شب و روز دنباله راه فرار گفتن بهش از خوبیا رد شده ,حالا دیگه بدی رو بلد شده گفتن بهش حبسشو بریدن , محکومه به حبسه ابد شده حالا محکوم به مرگم ,به جرم بی گناهی می گیردت می دونم, اگه کشیدم آهی توی زندون چشمات ,من حبسمو کشیدم نتونستم بمونم , نفستو بریدم گفتن بهش وقت مرگش نزدیک ,می برنش وقتی هوا تاریکه آویزون بین مرگ و زندگی , به بندی که مثل یه مو باریکه این روزا هرچی می خوادبهش میدن , ازاون دنیا قصه های خوب میگن آره همه دلرایه , بیخوده , از رو ترحم میگن و بعد میرن اگه جونمو بگیرن , روحم هنوز همین جاست واسه کابوس شبهات , میام هرجا دلت خواست دیگه غصه نمی نویسم , توی زندون چشمات دیگه منتی سرم نیست , جنازم مونده رو دستات کم غصتو خوردم ,تو چار دیواری حالا حوصله واسه دیدنم نداری کم سوخت دادم پات ,کم بود واسه چشمات آرزوش به دلم موند,حتی یه ملاقات محکوم به مرگم ,به جرم بی گناهی می گیردت می دونم, اگه کشیدم آهی توی زندون چشمات ,من حبسمو کشیدم نتونستم بمونم , نفستو بریدم نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 0:53 | لینک ثابت |
فقط به خاطر تو ... هر روز از طلوع صبح می ترسم ... ترس از اینکه شاید دیگه تو را نبینم ترس از اینکه شاید ... ولی نمی دونم شاید یه حس غریب بهم می گه که برو ... برو و ببینش ... اونروز میام و تورو صدا می زنم ... صدایی از ته قلب که شاید به گوشت برســه ... ولی حیف که تو نیستی ... نیستی که فریاد های عاشقانه منو بشنوی ... از این می ترسیدم ... هر صبح هراسی در دلم می گفت که می ترسم شاید تو نباشی ... حالا ... فریاد می زنم ... فریاد هایی از ته قلب ... صدها فریاد ... هزاران فریاد ... فریاد هایی که شاید تو آنها را بشنوی ... امیدوارم که بشنوی ... صدای خراشیده ام را ... تپیدن آرام قلبم را ... صدای نفسهای سردم را ... که همه آنها برای توست ... فقط بخاطر تو ... نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 0:41 | لینک ثابت |
سینه های تو خالی . به هر طرف نگاه میکنم همه عشق را می جویند از هرکسی میپرسم دنبال چیستی ... پاسخم می دهد ... ! عشــــــق ... راستی این عشق چیست که همه را درگیر خود ساخته است نمیدانم ولی همیشه کنجکاو دانستن آن بودم . از پسری می پرسم چرا غمگین و گوشه گیر شدی ... جوابم میدهد که نپـــرس ... !! ... عشق مرا اینگونه کرده ... در کوچه های شهر قدم زنان در حال گذرم ... به دختری می رسم ... میبینم اشک بر صورت و بغض در گلو ناراحت گوشه کِز کرده و ناراحت نشسته است ... از او میپرسم : چرا ناراحتی ... پاسخم میدهد ... که عشقی داشتم ولی حال ... راهم را ادامه میدهم ... این کلمه عشق ذهنم را به خود مشغول ساخته است ... مدام به معنی این کلمه شگفت می اندیشم ... با خود می گویم این ها که از عشق اینگونه تعریف میکنند شاید این عشق چیزی پست و پلیدی باشد ... ولی باز احساسی در دلم مرا مجاب میسازد که به عشق بیاندیشم ... من هم عاشق شدم ... عشــــق ... نمیدانم از کجا شروع شد . ولی اکنون می دانم که عاشق هستم ... عشق هنوز مرا نه غمگین ساخته و نه هنوز در این عشق خیانتی دیده ام ... *** ای کاش این عشق همینگونه ادامه داشته باشد ... امیدوارم هر کس به عشقـــش برســد ولی این عاقبتی نیکو و خوب دارد ؟ ... دل شکستن ... کاری بسیار نا جوانمردانه که من هرگز دوست ندارم کسی با من این کار را انجام دهد ... و یا اینکه من اینکار را با کسی بکنم ... عشق تنها چیزی است که باقی ماندنی است ...
نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 0:39 | لینک ثابت |
نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم
نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 13:6 | لینک ثابت |
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تاکسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 13:34 | لینک ثابت |
یاددارم در غروبی سرد سرد میگذشت از تو کوچه رهگذر دوره گردم دارقالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم گرنداری کوزه خالی میخرم کاسه وظرف سفالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه زد ناگهان آهی کشید بغضی شکست اول سال است ونان درسفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست بوی نان تازه هواس دل ازماربود اتفاقا مادرم هم روزه بود صورتش دیدم که لک برداشته دست خوشرنگش ترگ برداشته مشکل ما که تنها نان نبود شک ندارم که خدا آنجا نبود باز آوازی رسید از دوره گرد پرده ی اندیشه ام را پاره کرد دوره گردم دارقالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت ای آقا سفره خالی می خرید نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 12:42 | لینک ثابت |
|
![]() با سلام من بهنام هستم 18سالمه دیپلم رشته های علوم تجربی وکامپیوتر رو دارم ولى الان در حال حاظر دانشجوی رشته ی کامپیوتر هستم عاشق رنگ مشکی هستم اگر وبلاگ رو دیدین خوشحال میشم نظرتون رو درباره ی وبلاگ بدونم اگه لطف کنید و نظر بدید ممنون میشم. فهرست اصلی صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آرشیو موضوعی سفره خالی پیوندها دختر آتش عسل قطر باران نارسيس مهسا پرواز در قفس دنیای کوچک سوختم وآب شدم به پات صدای پای خورزو خان حسن بازیار از هردری سخنی شمیم.....سارا قالب وبلاگ بلگفا طراح قالب ![]() <-BlogCustomHtml-> JavaScript Codes |
|
Copyright (C) 2007,
http://sornayejavan.blogfa.com. all right reserved. |
|